تبليغاتX
کلبه کوچک من

   وقتی کسی را دوست دارید

 
  
وقتی کسی را دوست دارید ، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود .

وقتی کسی را دوست دارید ، در کنار او که هستید ، احساس امنیت می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است .

وقتی کسی را دوست دارید ، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیا ست .

وقتی کسی را دوست دارید ، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوا ر است .

وقتی کسی را دوست دارید ، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هرکاری بزنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، هر چیزی را که متعلق به اوست ، دوست دارید .

وقتی کسی را دوست دارید ، در مواقعی که به بن بست می رسید ، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید .

وقتی کسی را دوست دارید ، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید .

وقتی کسی را دوست دارید ، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید به هرجایی بروید فقط او در کنارتان باشد .

وقتی کسی را دوست دارید ، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید .

وقتی کسی را دوست دارید ، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند .

وقتی کسی را دوست دارید ، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد .

وقتی کسی را دوست دارید ، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید .

وقتی کسی را دوست دارید ، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، واژه تنهایی برایتان بی معناست .

وقتی کسی را دوست دارید ، آرزوهایتان آرزوهای اوست .

وقتی کسی را دوست دارید ، در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید .

به راستی دوست داشتن چه زیباست ،این طور نیست ؟


 نوشته شده توسط صحرا در دوشنبه 1389/05/18 ساعت 8:49 | لینک ثابت |
 

   خدا

 
  
سرمشق های آب بابا یادمان رفت

رسم نوشتن با قلــم ها یادمان رفت


گــــل کردن لبخندهای همـــکلاسی

در یک نگاه ســاده حتی، یادمان رفت


راه فــــرار از عشـــق های زنـــگ اول

آن لحظه های بی کلک را یادمان رفت


آن روز ها را، آن قدر شوخـی گرفتیم

جدیت تصمیم کبــــــــری یادمان رفت


شعر خدای مهربان راحفظ کردیــــــم 

یادش به خیر اما شاید . . . . .


خدا را هم یادمان رفت!!!

 نوشته شده توسط صحرا در یکشنبه 1388/11/25 ساعت 9:8 | لینک ثابت |
 

   بخند

 
  
حتی اگر لبهایت انحنای خندیدن رابلد نیستند

حتی اگر لبخندت ژست خشک وتانخورده ی آدم بزرگ ها رابهم بزند

بخند 

حتی اگر لبخندت را لای پوشالی ترین دلیل بپیچند 

حتی اگرلبخندت لای هزارخاطره خاک بخورد

بخند

حتی اگر اناربه ماه جشمانت به انتظار ریزش باشد

حتی اگر سیب سرخ نگاهت دچارکرم های حسرت شده است

بخند

حتی اگربغض های آجری سقف کوتاه دلت را زیرآوار درد خرد کرده است

بخند

حتی اگر آخرین بهارت باشد 

آخرین آرزوهایت

بخند 

حتی اگر 

سایه دیگر ازخورشید پیروی نکند 

آسمان بوی دودبگیرد

عشق کپک بزند

شعربوی نا بدهد

بخند

حتی اگر لبخند،تنها نقاب روی صورتت باشد

بخند

حتی اگر ...




 نوشته شده توسط صحرا در یکشنبه 1388/11/11 ساعت 10:58 | لینک ثابت |
 

   چند پند

 
  
 انسان های بزرگ دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است ، دلی که میخندد و آشکار است.

 هیچ وقت نگو وقت نداری. به تو همان مقدار زمان داده شده که به هلن کلر ، لئوناردو داوینچی ، توماس جفرسون و آلبرت انیشتین. 

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم. ‏(چارلی چاپلین) ‏

 اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است، محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.

 انسانی که در نبرد زندگی می خندد قابل ستایش است.

 تبسم بدون اینكه دهنده اش را فقیر كند گیرنده اش را ثروتمند می کند.



 نوشته شده توسط صحرا در پنجشنبه 1388/11/01 ساعت 9:55 | لینک ثابت |
 

   قلبی که ...

 
  
آدمی دو قلب دارد !

قلبی كه از بودن آن با خبر است و قلبی كه از حضورش بی خبر.
قلبی كه از آن با خبر است همان قلبی ست كه در سینه می تپد
همان كه گاهی می شكند
گاهی می گیرد و گاهی می سوزد
گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه
و گاهی هم از دست می رود...

با این دل است كه عاشق می شویم
با این دل است كه دعا می كنیم
با همین دل است كه نفرین می كنیم
و گاهی وقت ها هم كینه می ورزیم...


اما قلب دیگری هم هست.قلبی كه از بودنش بی خبریم.
این قلب اما در سینه جا نمی شود
و به جای اینكه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد
این قلب نه می شكند نه میسوزد و نه می گیرد
سیاه و سنگ هم نمی شود
از دست هم نمی رود


زلال است و جاری
مثل رود و نسیم
و آنقدر سبك است كه هیچ وقت هیچ جا نمی ماند
بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملكوت می رقصد

این همان قلب است كه وقتی تو نفرین می كنی او دعا می كند
وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد
وقتی تو می رنجی او می بخشد...

این قلب كار خودش را می كند
نه به احساست كاری دارد نه به تعلقت
نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی


و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند
به خاطر قلب دیگرشان

به خاطر قلبی كه از بودنش بی خبرند .





 نوشته شده توسط صحرا در پنجشنبه 1388/11/01 ساعت 9:14 | لینک ثابت |
 

   یادش بخیر

 
  



اولین روز دبستان بازگرد               کودکی ها شاد وخندان بازگرد

 

بازگرد ای خاطرات کودکی             برسوار اسب های چوبکی

 

خاطرات کودکی زیباترند                یادگاران کهن ماناترند

 

درسهای سال اول ساده بود          آب را بابا به سارا داده بود

 

درس پند اموز روباه وخروس             روبه مکارو دزد وچاپلوس

 

روز مهمانی کوکب خانم است          سفره پر از بوی نان  گندم است

 

کاکلی گنجشککی باهوش بود         فیل نادانی برایش موش بود

 

باوجود سوزو سرمای شدید            ریز علی پیراهن از تن می درید

 

تا درون نیمکت جا می شدیم          ما پر از تصمیم کبری می شدیم

 

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم        یک تراش سرخ لاکی داشتیم

 

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت    دوشمان از حلقه هایش درد داشت

 

گرمی دستانمان از آه بود              برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

 

همکلاسی های درد ورنج وکار        بچه های جامه های وصله دار

 

بچه های دکه سیگار سرد            کودکان کوچک اما مرد مرد

 

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود         جمع بودن بود وتفریقی نبود

 

کاش میشد باز کوچک می شدیم   لااقل یک روز کودک می شدیم

 

یاد ان آموزگار ساده پوش              یاد آن گچها که بودش روی دوش

 

ای معلم نام وهم یادت بخیر           یاد درس آب وبابایت بخیر

 

ای دبستانی ترین احساس من      بازگرد این مشقها را خط بزن









 نوشته شده توسط صحرا در سه شنبه 1388/10/22 ساعت 12:36 | لینک ثابت |
 

   یادم باشد

 
  يادم باشد : حرفي نزنم که دلي بلرزد و خطي ننويسم که کسي را آزار دهد ،

يادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من است که دل نيست ،

يادم باشد : جواب کينه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم ،

يادم باشد : بايد در برابر فرياد ها سکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم ،

يادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگيرم و از آسمان ، درس پاک زيستن،

يادم باشد : سنگ خيلي تنهاست، بايد با او هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ،

يادم باشد : براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام نه براي تکرار اشتباهات گذشته !

يادم باشد : هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني که به سوي قربانگاه

مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم ...  

يادم باشد : مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي که از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد !

يادم باشد : گره تنهايي و دلتنگي هر کسي فقط به دست خودش باز مي شود ،

يادم باشد : هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ...

و يادمان باشد : هيچگاه از راستي نترسيم!



 نوشته شده توسط صحرا در دوشنبه 1388/10/21 ساعت 10:13 | لینک ثابت |
 

   باور

 
  

روزي دانشمندي آزمايش جالبي انجام داد ....

او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يك ديوار شيشه اي در وسط آكواريوم آن را به دو بخش تقسيم كرد.

در يك بخش، ماهي بزرگيقرار داشت و در بخش ديگر ماهي كوچكي كه غذاي مورد علاقه ماهي بزرگتر بود.

ماهي كوچك تنها غذاي ماهي بزرگ بود و دانشمند به او غذاي ديگري نمي داد...

او براي شكار ماهي كوچك بارها و بارها به سويش حمله برد، ولي هر بار به ديوار نامرئي كه وجو داشت برخورد مي كرد؛ همان ديوار شيشه اي كه او را از غذاي مورد علاقه اش جدا مي كرد.

پس از مدتي، ماهي بزرگ از حمله و يورش به ماهيبزرگ دست برداشت. او باور كرده بود كه رفتن به آن سوي آكواريوم و شكار ماهي كوچك، امري محال و غيرممكن است!  

در پايان، دانشمند شيشه وسط آكواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولي ديگر هيچگاه ماهي بزرگ به ماهي كوچك حمله نكرد و به آن سوي آكواريوم نيز نرفت!

مي دانيد چرا؟

ديوار شيشه اي ديگر وجود نداشت، اما ماهي بزرگ در ذهنش ديواري ساخته بود كه از ديوار واقعي سخت تر و بلندتر مي نمود و آن ديوار، ديوار بلندباور خودبود!

باوري از جنس محدوديت! باوري به وجود ديواري بلند و غير قابل عبور! باوري از ناتواني خويش!!!!!!!!!!!!!!!

                                                                      


 نوشته شده توسط صحرا در دوشنبه 1388/10/21 ساعت 10:8 | لینک ثابت |
 

   باز هم میتوان زیست

 
  

حتی در آسمان تیره

و ابری هم میتوان ستاره پیدا کرد

حتی از دریای خـــــروشان

و طوفانی هم میتوان ماهی گرفت...

 

اگـــــر آب نیست

و آفـــــتاب بی رمق است

مـــــیتوان...

حتی گل و درخت در حافظه کاشت

و برگ و بارش را به تــماشا گذاشت...

 

تنها باید به چشمهایمان بــــیاموزیم:

که زیبایی ها را جستجو کنند

و به گوش هایمان بـــــیاموزیم:

که زمزمه های مـــــــهربانی را بشنوند

و به قلبهایمان هشدار دهیم:

جز برای محبت و عشق نتپند...

 


 نوشته شده توسط صحرا در شنبه 1388/10/12 ساعت 10:13 | لینک ثابت |
 

   آیا می دانستید که:

 
  

-  انسان  از کمتر از 5 درصد مغز خود در زندگی استفاده می کند؟

 

- اگر انسان بتواند فقط 48 ساعت مداوم مثبت اندیش باشد، سپس دگرگونی بزرگی را حس خواهد کرد؟

 

-اگر انسان بتواند فقط 18 ثانیه روی چیزی که واقعا می خواهد تمرکز کند، یک زنگ بزرگ در هستی به صدا در می اید؟

 

-اگر این 18 ثانیه تا 68 ثانیه ادامه یابد دیگر کار تمام است و کل هستی به تکاپو می افتد تا برای فکر متمرکز شده یک راه حل پیدا کند؟

 

- زمانی که با دیگران سخن می گویید کلمات فقط 7 درصد در انتقال منظور و احساس شما نقش دارند، حالات شما دارای 43 درصد اثرگذاری بوده و 50 درصد باقیمانده را لحن گفتار شما تشکیل می دهد؟

 

- رفتار ارادی (ضمیر خودآگاه ) ما 10 درصد و رفتار غیر ارادی ما (ضمیرناخودآگاه) 90درصد كل رفتار ما را تشکیل می دهد؟

 

- زمانی که ریلاکس هستیم میزان فرکانس مغز ما روی عدد 4 (اوج پس انداز) و به هنگام خشم روی عدد 30 (اوج اتلاف) و در حالت نرمال روی 20 قرار دارد؟

 

- هنگامی که از یک دانسته مفید مطلع می شویم فقط 2 درصد انرژی دریافت می کنیم و 98 درصد باقیمانده انرژی با تمرین عملی و بکار بستن آن حاصل می شود؟

 

- نبوغ شامل 2 درصد استعداد و 98 درصد پشتکار است؟

 

- بیش از 85 درصد خانواده های ساکن کره زمین دارای مشکل و درگیری هستند و شما با آن مشکلات نباید خود را بدبخت و غیر نرمال فرض کنید؟


 نوشته شده توسط صحرا در چهارشنبه 1388/10/02 ساعت 13:28 | لینک ثابت |
 

   رفتن، رسیدن است

 
  

پشتش سنگين بود و جاده هاي دنيا طولاني، مي دانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته مي خزيد، دشوار و كند؛ و دورها هميشه دور بود. «سنگ پشت» تقديرش را دوست نمي داشت و آن را چون اجباري بر دوش مي كشيد.

پرنده اي در آسمان پر زد سبك و سنگ پشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست. كاش پشتم را اين همه سنگين نمي كردي. من هيچگاه نمي رسم، هيچگاه.

و در لاك سنگي خود خزيد به نيت نااميدي.

خدا سنگ پشت را از روي زمين بلند كرد، زمين را نشانش داد. كره اي كوچك بود! و گفت: « نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس نمي رسد، چون رسيدن در كار نيست، فقط رفتن است، حتي اگر اندكي. و هربار كه مي روي رسيده اي. باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست. تو پاره اي از هستي را بر دوش مي كشي، پاره اي از مرا.»

خدا سنگ پشت را بر زمين گذاشت. ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راه ها چندان دور.

سنگ پشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتي اگر اندكي.

و پاره اي از «او» را با عشق بر دوش كشيد.

.




 نوشته شده توسط صحرا در دوشنبه 1388/09/30 ساعت 10:23 | لینک ثابت |
 

   یک پاییز دیگر هم گذشت...

 
  
من يقين دارم كه برگ

كاين چنين خود را رها كردست در آغوش باد

فارغ است از ياد مرگ

لاجرم چندان كه در تشويش از اين بيداد نيست

پاي تا سر زندگيست

آدمي هم مثل برگ

مي تواند زيست بي تشويش مرگ

گر ندارد مثل او، آغوش مهر باد را

مي تواند يافت لطف هر چه بادا باد را










 نوشته شده توسط صحرا در دوشنبه 1388/09/30 ساعت 10:0 | لینک ثابت |
 

   سپاس گزارم

 
  

 

خدایا تو را به خاطر سه چیز سپاس گزارم:

 

دادن هایت

ندادن هایت

     گرفتن هایت     

 

دادن هایت را نعمت

ندادن هایت را رحمت

گرفتن هایت را حکمت


 نوشته شده توسط صحرا در دوشنبه 1388/09/23 ساعت 12:15 | لینک ثابت |
 

   خانه دوست اینجاست

 
  


شعر نشانی از «سهراب سپهری»




خانه دوست كجاست؟

در فلق بود كه پرسيد سوار

آسمان مكثي كرد

رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت

به تاريكي شن‌ها بخشيد

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

نرسيده به درخت،

كوچه باغي ست كه از خواب خدا سبزتر است

 

و در آن عشق به اندازه‌ي پرهاي صداقت آبي است

مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،

پس به سمت گل تنهايي مي‌پیچی،

دو قدم مانده به گل،

پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني

و ترا ترسي شفاف فرا مي‌گيرد

در صميمت سيال فضا، خش خشي مي‌شنوي:

كودكي مي‌بيني

رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه‌ي نور

و از او مي‌پرسي

 

خانه دوست كجاست؟


********************

                      

            شعر خانه دوست سروده« فريدون مشيري »

پاسخ شعر نشاني از «سهراب سپهري»




من دلم مي‌خواهد

خانه‌اي داشته باشم پر دوست

کنج هر ديوارش

دوستهايم بنشينند آرام

گل بگو، گل بشنو

هرکسي مي‌خواهد

وارد خانه پر عشق و صفايم گردد

يک سبد بوي گل سرخ

به من هديه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوي دلهاست

شرط آن داشتن

يک دل بي‌رنگ و رياست

بر درش برگ گلي مي‌کوبم

روي آن با قلم سبز بهار

مي‌نويسم اي يار

 

خانه‌ي ما اينجاست

 

تا که سهراب نپرسد دگر

خانه دوست کجاست؟




 نوشته شده توسط صحرا در دوشنبه 1388/09/23 ساعت 11:27 | لینک ثابت |
 

   یادمان باشد:

 
  

آن سوی همه دلتنگی ها، 

خداییست که داشتنش، جبران همه نداشته هاست.


 نوشته شده توسط صحرا در دوشنبه 1388/09/23 ساعت 10:46 | لینک ثابت
 

 

منوی اصلی

صفحه نخست
  آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی ما

 


من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست...

 

مطالب گذشته

 مرداد 1389
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388

دوستان من

  قالب وبلاگ
انجمن وبلاگ نویسان
سه نسل

ابزار

 RSS 
Powered by
Blogfa

 
 

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ lifeisnice محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم